تبليغاتX
بوی بهار بوی نسیم عاشقی
بوی بهار بوی نسیم عاشقی
در این دیار بی کسی کسی به درنمی زند به دشت پر ملال دل پرنده پر نمی زند
|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ساعت 1:6 |

گاو ماما مي كرد. گوسفند بع بع مي كرد. سگ واق واق مي كرد. و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي!
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تيشرت هاي تنگ به تن مي كند. او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد. كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الآن چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد. او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ي مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد.
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستانهاي قشنگ وجود ندارد.
|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت 0:1 |

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 13:49 |

تو به من خندیدی و نمی دانستی

 

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید

 

غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 

و تو رفتی و هنوز سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنا ن غرق این پندارم که

 

چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 13:36 |

شاید ان روز که سهراب نوشت    

                              تا شقایق هست زندگی باید کرد

                                                         خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینجور نوشت . هر گلی هم باشی

                                  چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبارست

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 23:37 |

رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 23:28 |

سلام

دوستان , براي اعتراض به استفاده از نام خليج عربي در Google Earth به لينك زير رفته و اعتراض

خود را اعلام كنيد . فقط كافيست نام و ايميل خود را وارد كرده و روي دكمه Preview Your Signature

كليك كنيد . سپس در صفحه بعدي روي دكمه Approve Signature كليك كنيد .

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 23:50 |

زندگی
بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگراني که مراقبم بود رها مي کردم و آرزويم بود که يک بار هم که شده تنها از خيابان زندگي رد شوم، حالا که ديگر نمي شود بچه بود و فقط مي شود عاشق بود، از سر بچگي، هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا مي دوم، هيچ کس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و براي لحظه اي حتي مراقبم باشد!

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 23:23 |

 اگه روزی تو نباشی

بين ما راهی نباشه

نمی دونم کی می تونه

که برام مثل تو باشه

اگه روزی تو نباشی

يا بری از من جدا شی

نمی دونم تو می تونی

عاشقی دوباره باشی

اين پرنده ی دل من

نمی تونه پر بگيره

تو رو می خواد در کنارش

آخه حيفه پر نگيره

بال و پر از سر نگيره

پشت ابرارو نبينه

حيفه اينجا تک و تنها

             تو قفس تنها بشينه

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 1:6 |

 

به نام حیّ داور

 

حریم می شکنم  از زمین و زمان فراتر 

                         دوست می دارمت٬ عاشقانه تر٬ بی ریا تر

  میرسم    به   نابهنگام  این ترانه

                  که بخوانم تو را از ابتدا تا به آخر

  یاد شانه های مهربان تو می افتم و 

                        دشت گونه ها ی گُر گرفته ام  دوباره تر

  دست تو بزرگ و بی نهایت است مثل شب

                   چشم تو٬ غروب مه گرفته ی خزر

  سکوت میکنی٬ دلم گرفت بگو چرا

                    گذشت تمام لحظه ها بی تو- بی ثمر

 راهی بگو به پایان انتظار نیست؟!

                   برسیم من و تو به هم درا ین سفر...

 و اینکه ایستاده روبروی تو٬ عاشقت منم

                این من دلشکسته٬ این من دربه در

 ...........

 یلداست همه شبها وقتی که نیست

              صدای گام های تو٬ پشت پا ییز در  

                                  

  گرفته شده ازوبلاگ پشت پاییز در

 

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت 10:37 |