تبليغاتX
بوی بهار بوی نسیم عاشقی
بوی بهار بوی نسیم عاشقی
در این دیار بی کسی کسی به درنمی زند به دشت پر ملال دل پرنده پر نمی زند
پريشانم،

پريشانم

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟! 

مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي. 

خداوندا 

اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي 

لباس فقررا  پوشي 

غرورت رابراي ‌تکه ناني 

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌ 

و شب آهسته و خسته 

تهي‌ دست و زبان بسته 

به سوي ‌خانه باز آيي 

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي 

نمي‌گويي؟! 

خداوندا!

 

(دكتر علي شريعتي)

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 23:18 |

و بعد از رفتنت

و بعد از رفتنت

شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با تراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روییدبا حسرت جدا کردم

وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویایی

ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین فرصت

ومن بعد از عبور تلخ وغمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس  غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمیدانم چرا رفتی ؟ 

نمیدانم چرا ؟شاید خطا کردم

وتو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی

نمیدان کجا  ، تا کی ، برای چه ؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک بر داشت

وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تما م بالهایش غرق در اندوه غربت شد

وبعد از رفتن تو آسمان چشمهایم  خیس باران بود

وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد  رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران  بار در هر لحظه خواهم مرد

وبعد از رفتنت دریا    چه  بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

ومن با انکه می دانم تو هرگز نام من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای تو ام 0000000  بر گرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

وبعد از این همه طوفان وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها    بگو در راه عشق و انتخاب  آن خطا کردم

ومن در حالتی ما بین  شک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ وسرد است

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم وعادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی  باغ قشنگ آرزوهایت  دعا کردم 

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 23:0 |

|+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ساعت 1:6 |

گاو ماما مي كرد. گوسفند بع بع مي كرد. سگ واق واق مي كرد. و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي!
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تيشرت هاي تنگ به تن مي كند. او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد. كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الآن چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد. او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ي مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد.
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستانهاي قشنگ وجود ندارد.
|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت 0:1 |

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 13:49 |

تو به من خندیدی و نمی دانستی

 

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید

 

غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 

و تو رفتی و هنوز سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنا ن غرق این پندارم که

 

چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 

|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 13:36 |

شاید ان روز که سهراب نوشت    

                              تا شقایق هست زندگی باید کرد

                                                         خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینجور نوشت . هر گلی هم باشی

                                  چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبارست

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 23:37 |

رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد

|+| نوشته شده توسط رضا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 23:28 |

سلام

دوستان , براي اعتراض به استفاده از نام خليج عربي در Google Earth به لينك زير رفته و اعتراض

خود را اعلام كنيد . فقط كافيست نام و ايميل خود را وارد كرده و روي دكمه Preview Your Signature

كليك كنيد . سپس در صفحه بعدي روي دكمه Approve Signature كليك كنيد .

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 23:50 |

زندگی
بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگراني که مراقبم بود رها مي کردم و آرزويم بود که يک بار هم که شده تنها از خيابان زندگي رد شوم، حالا که ديگر نمي شود بچه بود و فقط مي شود عاشق بود، از سر بچگي، هر چه وسط خيابان زندگي سر به هوا مي دوم، هيچ کس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و براي لحظه اي حتي مراقبم باشد!

|+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 23:23 |